از من
جایِ خالیِ من می ماند ...

«علیرضا روشن»

 



تاريخ : چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩٦ | ٢:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٦ | ٦:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()

جاده های بی پایان را دوست دارم

دوست دارم باغ های بزرگ را

رودخانه های خروشان را

من تمام فیلم هایی که در آنها

زندانیان موفق به فرار می شوند دوست دارم

دلتنگ رهایی ام

دلتنگ نوشیدن خورشید

بوسیدن خاک

لمس آب

در من یک محکوم به حبس ابد

پیر و خمیده

با ذره بینی در دست

نقشه های فرار را مرور می کند.

 

«رسول یونان»

 



تاريخ : شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤ | ۸:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()

شهریور عاشق انار بود

اما هیچ وقت حرف دلش را به انار نزد

آخر انار شاهزاده ی باغ بود

تاج انار کجا و شهریور کجا؟!

انار اما فهمیده بود،

می خواست بگوید او هم عاشق شهریور است

اما هر بار تا می رسید، فرصت شهریور تمام می شد

نه شهریور به انار می رسید

و نه انار می توانست شهریور را ببیند

دانه های دلش خون شد و ترک برداشت

سال هاست انار سرخ است

و قرن هاست شهریور بوی پاییز می دهد ...

 



تاريخ : شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤ | ۸:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()

نمی دانم چرا بیمارم امشب

سکوتی خفته در گفتارم امشب

غم اشک دلم آهسته می گفت

پریشان از فراق یارم امشب

 

 


تاريخ : جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤ | ٩:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()

بایزید بسطامی را پرسیدند:

اگر در روز رستاخیز خداوند بگوید چه آورده ای؛

چه خواهی گفت؟

بایزید فرمود:

وقتی فقیری بر کریمی وارد می شود،

به او نمی گویند چه آورده ای!

بلکه می گویند چه می خواهی؟

زندگی یک پاداش است، نه یک مکافات.

فرصتی است کوتاه تا ببالی، بیابی، بدانی، بیندیشی،

بفهمی و زیبا بنگری و در نهایت در خاطره ها بمانی ...

 



تاريخ : جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤ | ٩:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()

اﻧﺴﺎن ﮐﻪ ﻏﺮق ﺷﻮد ﻗﻄﻌﺎً می میرد؛

ﭼﻪ در درﯾﺎ، ﭼﻪ در رؤﯾﺎ، چه در دروغ، ﭼﻪ در ﮔﻨﺎﻩ،

چه در خوشی، چه در قدرت، چه در جهل، چه در انکار،

چه در حسد، چه در بخل، چه در کینه، چه در انتقام.

 

«ماهاتما گاندی»

 

مواظب باشیم غرق ﻧﺸﻮﻳﻢ!

انسان بودن، خود به تنهایی یک دین خاص است که پیروان چندانی ندارد …

 

 


تاريخ : جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤ | ۸:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()

روی ویترین یک کتابفروشی در شهر رم نوشته شده:

« همه، عشقی چون رومئو و ژولیت می خواهند!

بدون اینکه بدانند این عشق سه روز دوام داشت

و جان شش نفر را گرفت!!! »

 

کتاب بخرید تا بیشتر بدانید!

 




تاريخ : جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()
تاريخ : شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ | ۸:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()

بابا لنگ دراز عزیزم

تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم!

وقتی می فهمی و میرانی ام، چیزی درون دلم فرو می ریزد ...

چیزی شبیه غرور!

بابا لنگ دراز عزیزم، لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم ...

بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند ...

نمی گذارم ... نمی خواهم ...!

بابا لنگ درازِ من، همین که هستی دوستت دارم ...

حتی سایه ات را که هرگز به آن نمی رسم ...!

 

«قسمتی از کتاب بابا لنگ دراز اثر جین وبستر»

 

 


تاريخ : شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ | ۸:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()

ای کودک ...

کفش هایم را نپوش

تلاشِ تو برای بزرگ شدنت غمگینم می کند ...

کودک بمان، کوچک بمان ...

من در بزرگ شدنم دردهایی دیدم که کوچک کرد، بزرگ شدنم را ...

 



تاريخ : شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ | ۸:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()
تاريخ : شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()

چیزی در مورد «فاصله ی مقدس» شنیده اید؟!

انسان ها اگر بخواهند زندگی اجتماعی مناسبی در کنار یکدیگر داشته باشند،

بیش از هر چیز دیگری نیاز به ایجاد فاصله ی مقدس دارند!

فاصله ی مقدس یعنی وارد نشدن به حریمی که حق مسلم هر انسان است.

فاصله ی مقدس باید هم بر حسب متر و هم بر حسب فکر، رعایت شود.

یعنی ما حق نداریم هر طور که دلمان خواست در امور دیگران سرک بکشیم

یا دخالت کنیم، حتی در ذهنمان.

 

 


تاريخ : شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ | ٧:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()

ادیسون از مدرسه به خانه بازگشت، یادداشتی به مادرش داد و گفت: این را آموزگارم داد، گفت فقط مادرت بخواند.

مادر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود برای کودکش خواند: «فرزند شما یک نابغه است و این مدرسه برای او کوچک است، آموزش او را خود بر عهده بگیرید.»

سال ها گذشت، مادرش از دنیا رفته بود. روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه ی خانه، خاطراتش را مرور می کرد. برگه ای در میان شکاف دیوار او را کنجکاو کرد. آن را درآورده و خواند. نوشته بود: «کودک شما کودن است از فردا او را به مدرسه راه نمی دهیم.»
ادیسون ساعت ها گریست و در خاطراتش نوشت: توماس آلوا ادیسون، کودکِ کودنی بود که توسط یک مادر به نابغه ی قرن تبدیل شد.

 

 

 


تاريخ : شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()

از مادربزرگ پرسیدم:

هیچوقت پدربزرگ برات «گل» خرید؟

گفت:

همه ی دامن هایی که برام خرید، گلدار بود ...

 



تاريخ : شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ | ٧:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.