ساعت و عقربه را گرچه عقب هم بکشی

نتوانی که «زمان» را به عقب باز کشی  

هر یک از لحظه ی عمرت چو طلا قدر بدان

تا که با رفتن آن حسرت و آهی نکشی

 



تاريخ : دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٤ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()

گاهی ...!

باید نبخشید، کسی را که بارها او را بخشیدی و نفهمید ...

تا این بار در آرزوی بخشش تو باشد ...!

گاهی ...!

نباید صبر کرد، باید رها کرد و رفت ...

تا بدانند که اگر ماندی، رفتن را بلد بوده ای!

گاهی ...!

بر سر کارهایی که برای دیگران انجام می دهی،

باید منت گذاشت ...

تا آن را کم اهمیت ندانند!

گاهی ...!

باید بد بود، برای کسی که:

فرق خوب بودنت را نمی فهمد ...

 

«خسرو شکیبایی»

 



تاريخ : یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()

بیچاره پاییز ...

دستش نمک ندارد!

این همه باران به آدم ها می بخشد اما

همین آدم ها تهمت ناروای خزان را به او می زنند ...

خودمانیم ...

تقصیر خودش است؛

بلد نیست مثل «بهار» خودگیر باشد

تا شب عیدی زیر لفظی بگیرد و با هزار ناز و کرشمه

سال تحویلی را هدیه دهد!

سیاست «تابستان» را هم ندارد که

در ظاهر با آدم ها گرم و صمیمی باشد

ولی از پشت خنجری سوزناک بزند ...

بیچاره ...

بخت و اقبالِ «زمستان» هم نصیبش نشده که

با تمام سردی و بی تفاوتی اش این همه خواهان داشته باشد!

او «پاییز» است

رو راست و بخشنده!

ساده دل

فکر می کند اگر تمام داشته هایش را

زیر پای آدم ها بریزد، روزی ... جایی ... لحظه ای ...

از خوبی هایش یاد می کنند!

خبر ندارد آدم ها رو راست بودن و بخشنده بودنش را

به پای محبتش نمی گذارند …

عادت آدم ها همین است …!

یکی به این پاییز بگوید آدم ها یادشان می رود که

تو رسم عاشقی را یادشان داده ای!

دست در دست معشوقه ای دیگر

پا بر روی برگ هایت می گذارند و می گذرند

تنها یادگاری که برایت می ماند ...

«صدای خش خش برگ های تو بعد از رفتن آنهاست» ...!

ناراحت نباش پاییز!

این مردم سال هاست به هوای بارانی می گویند … خراب!

 



تاريخ : یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()

رفتی،

گفتی:

دیدارمان به قیامت!

اما نفهمیدی

قیامت من

حالاست

که تو، رفته ای ...

 

«رضا تنها»

 


 


تاريخ : دوشنبه ۸ تیر ۱۳٩٤ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()
تاريخ : دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤ | ۳:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()

گاهی دلم می خواهد بگذارم بِروم

بی هر چه آشنا

گوشه یِ دوری گمنام

حوالی جایی بی اسم ...

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : Parisa | نظرات ()
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.