چشم به راه

دختری استاده بر درگاه

چشم او بر راه

در میان عابران، چشم انتظارِ

مرد خود مانده ست

چشم بر می گیرد از ره

باز

می دهد تا دوردست جاده

مرغ دیده را پرواز

از نبرد آنان که برگشتند

گفته اند

او بازخواهد

گشت

لیک در دل با خود این گویند

صد افسوس

بر فراز بام این خانه

روح

او سرگرم در پرواز خواهد گشت

جاده از هر عابری خالی ست

شب هم از نیمه

گذشته ست و کسی در جاده پیدا نیست

باز فردا

دخترک استاده بر

درگاه

چشم او برراه

 

«حمید مصدق»

 

/ 5 نظر / 9 بازدید
حس_________تنهایی

دود میکنم تو را در فردایی که نیستی چه درد بزرگی بود وقتی من به دنبال تو می گشتم و تو دربه در عشق بودی

الهه

من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمیگردم! نوشته زيبايي بود پريسا جان

الهه

دیگر به افق های تنهایی چشمانم عادت کردم همه جا سوت و کور است دیگر در جاده ردپایت هم پیدا نیست مرسي از نظرت پريسا جون راستي خوشحال مي شم با تبادل لينك موافق باشي اگه موافق بودي با اسم وبم لينكم كن و بگو با چه اسمي لينكت كنم[گل]

الهه

با اسم وبت لينك شدي پري جون