حاصل مهر ...

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم

دل هر کس دل نیست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

از دلم رست گیاهی سرسبز

سر برآورد درخت

نیرو بگرفت

این برآورده درخت

حاصل مهر تو بود

 

«حمید مصدق»

 


/ 4 نظر / 11 بازدید
حس________تنهایی

گریان شده دلم همچون پسرکی لجباز پا به زمین می کوبد تورا میخواهد فقط تورا

حس________تنهایی

آنقــدر مرا سرد کرد از خودش... از عشق...دکــه حالا بــه جای دلبستن یخ بسته ام آهای! روی احساسم پا نگذاریــد... لیز می‌‌خوریــد

nezhat

خیلی زیبا شعرهای مصدق حرف نداره...