تقدیر ...

هدهدی در صحرا می پرید. کودکی را دید که دانه زیر خاک پنهان می کند. گفت: چه می کنی. گفت: می خواهم هدهد شکار کنم. هدهد خندید و از سر غرور رفت و بر درختی نشست. ساعتی گذشت و فراموش کرد و بهر برداشتن همان دانه در دام افتاد.

کودک بیامد و گفت: نخندیدی که نمی توانی مرا گرفت!؟ هدهد گفت:  آری این همان است که فرمودند قضا چشم را می بندد.

(برگرفته از مثنوی مولانا)

 

/ 0 نظر / 22 بازدید