زندگی باید کرد ...

روزگارا

تو اگر سخت به من می گیری باخبر باش که پژمردن من آسان نیست

گرچه دلگیرتر از دیروزم

گرچه فردایی غم انگیز مرا می خواند

لیک باور دارم دل خوشی ها کم نیست

زندگی باید کرد

 


/ 5 نظر / 8 بازدید
AlonE

من چرک نویس احساسات تو نیستم دوستت دارم هایت را جای دیگری تمرین کن !

الهه

مانند پرنده باش که روی شاخه سست و ضعیف لحظه ای می نشیند و آواز می خواند واحساس می کند که شاخه می لرزد...اما به آواز خواندن خود ادامه می دهد،زیرا مطمئن است که بال و پردارد.

الهه

بازیگـــر خوبـــی شده ام می خنـــدم حتی خودم هم بـــاورم میشود که من خوبم ... خوبـــــــــــ ـــــــــــ ــــــــــــــــــه خـــــــــوب

الهه

خــدایـا... دســـــتـم بـهـ اسـمـانــــــــ ـ ـ ـ نـمیـرســد... تـو کـهـ دستـتـــــ ــ ـ ـ بـهـ زمیـنــــــــ ــ ـ ـ مـیـرسـد بـلنــــدم کـــــــــ ـ ـ ـــن...

دلسوختگان

در شب کوچک من، افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد در شب کوچک من دلهره‌ی ویرانی‌ست گوش کن وزش ظلمت را می‌شنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی می‌نگرم در شب اکنون چیزی می‌گذرد ماه سرخ است و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فروریختن است ابرها همچون انبوه عزاداران لحظه‌ی باریدن را گوئی منتظرند لحظه‌ای چو پس از آن، هیچ پشت این پنجره شب دارد می‌لرزد و زمین دارد بازمی‌ماند از چرخش پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و توست (فروغ فرخ‌زاد)