غم انگیزترین عید ...

خواهر و برادر داغدارم ...

بنر بازگشت حاجی مظلومت را از کوچه باز کن ...

او دیگر برنمی گردد ...

او مظلومانه قربانی شد ...

عیدمان امروز عزا شد ...

حاجی!

دیروز دعای عرفه را که می خواندی ...

دستانت را که بالا بردی، چه خواستی؟ ...

آرزویت برنگشتن و چشم انتظاری خانواده ات بود؟!

نگران رزرو تالار ولیمه ات نباش، برای مراسم ختمت مهیا می شود ...

بنر سر در خانه ات دیگر سبز رنگ و خیرمقدم به آمدنت نیست ...

سیاه رنگ و تسلیت به آمدن جنازه ات است ...

خودت نمی آیی اما سوغاتت چرا ...

به دست عزیزانت می رسند اما با ذوق باز نمی شوند ...

با چشمان گریان و خون جگر

بخاطرِ خریدت تشکر می کنند ...

ما که نمی توانیم انتقامت را از آل سعود لعنتی بگیریم ...

اما ...

آقایی داریم که عاجزانه از خدا می خواهیم تا در ظهورش تعجیل نماید

و علاوه بر انتقامِ کوچه، انتقامِ خون پایمال شده ی شما را هم بگیرد ...

 

«اللهم عجل لولیک الفرج»

 

 

چمدان را که جمع می کردیم،

هر کسی یک نفس دعا می خواست

پسرت عاقبت به خیر شدن

دخترت اذن کربلا می خواست ...

اسم ها را نوشته بودی تا،

هیچ قولی ز خاطرت نرود

مرد همسایه شیمیایی بود،

همسرش وعده ی شفا می خواست!

من که این سال ها قدم به قدم،

پا به پای تو زندگی کردم

در خیالم دمی نمی گنجید،

دل بی طاقتت چه ها می خواست ...

تو شهادت مقدرت بوده،

گرچه از جنگ زنده برگشتی

ملک الموت از همان اول،

قبض روح تو را مِنا می خواست!

عصر روز گذشته در عرفات،

در مناجات عاشقانه ی خود

تو چه گفتی که من عقب ماندم؟!

که خدا هم فقط تو را می خواست؟!

ما دو تن هر دو همقدم بودیم،

لحظه لحظه کنار هم بودیم

کاش با هم عروج می کردیم،

کاش می شد ...

اگر

خدا

می خواست ...

 

«نفیسه سادات موسوی» - شعری برای عروج همسرش در منا

/ 0 نظر / 22 بازدید