نابغه ی قرن ...

ادیسون از مدرسه به خانه بازگشت، یادداشتی به مادرش داد و گفت: این را آموزگارم داد، گفت فقط مادرت بخواند.

مادر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود برای کودکش خواند: «فرزند شما یک نابغه است و این مدرسه برای او کوچک است، آموزش او را خود بر عهده بگیرید.»

سال ها گذشت، مادرش از دنیا رفته بود. روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه ی خانه، خاطراتش را مرور می کرد. برگه ای در میان شکاف دیوار او را کنجکاو کرد. آن را درآورده و خواند. نوشته بود: «کودک شما کودن است از فردا او را به مدرسه راه نمی دهیم.»
ادیسون ساعت ها گریست و در خاطراتش نوشت: توماس آلوا ادیسون، کودکِ کودنی بود که توسط یک مادر به نابغه ی قرن تبدیل شد.

 

 

 
 
/ 4 نظر / 8 بازدید
سمانه

سلااام پریساااا خوبیی؟ قبلا هم سعی کردم برات نظر بزارم ولی موفق نشدم..وبلاگت عالیه..بییشتر مطالبو خوندم و لذت بردم..مخصوصا انتخاب عکست عالیه[ماچ]

[گل][گل]

آشنا

در دیاری که تو آنجا باشی بودن آنجا کافیست... آرزوهای دگر اوج بی انصافیست!

مات خدا

. همــه ی مـــا فقــط حســـرت بــی پــایــان یــــک اتفــــاق ســـاده ایـــم کــــه جهــــان را بـــی جهــــــت ، یــــک جــــور عجیبــــی جــــدی گرفتـــــه ایــــم … !